محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1565
تاريخ الطبرى ( فارسي )
براى آلوده شدن به چرك و خون است . » عبد الرحمن بن قاسم گويد : ابو بكر شبانگاه پس از غروب خورشيد به شب سه شنبه در گذشت و همان شب سه شنبه به گور رفت . على بن محمد گويد : ابو بكر را بر همان تختى نهادند كه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم را نهاده بودند و عمر در مسجد پيمبر بر او نماز كرد و عمر و عثمان و طلحه و عبد الرحمان بن ابى بكر به قبر وى در آمدند . عبد الله نيز مىخواست به قبر در آيد ، اما عمر گفت : « بس است » . قاسم بن محمد گويد : ابو بكر به عايشه وصيت كرد كه او را پهلوى پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم خاك كنند و چون بمرد گور او را بكندند و سرش را به نزد شانه هاى پيمبر نهادند و لحد او را به لحد پيمبر متصل كردند و قبر وى آنجاست . عبد الله بن زبير گويد : سر ابو بكر را به نزد شانه هاى پيمبر نهادند و سر عمر به نزد تهيگاه ابو بكر بود . گويد : پيش عايشه رفتم و گفتم : « مادر جان گور پيمبر و دو يار او را به من نشان بده . » و او سه گور را به من نشان داد كه نه برجسته بود و نه فرو رفته و ريگ قرمز بر آن بود ، گور پيمبر را ديدم كه جلو بود و گور ابو بكر بنزد سر پيمبر بود و سر عمر به نزد پاى پيمبر صلى الله عليه و سلم بود . مطلب بن عبد الله بن حنطب گويد : گور ابو بكر را چون گور پيمبر مسطح كردند و آب بر آن ريختند و عايشه كسان را براى گريه كردن بر آن نشاند . سعيد بن مسيب گويد : وقتى ابو بكر در گذشت ، عايشه كسان براى گريه كردن بر گور وى نشانيد و عمر بن خطاب بيامد و بر در وى ايستاد و گفت : « بر - ابو بكر گريه نكنيد . » اما گريه كنان باز نماندند و عمر به هشام بن وليد گفت : « وارد شو و دختر ابو قحافه و خواهر ابو بكر را پيش من آر . » و چون عايشه سخن عمر را شنيد گفت : « به خانهء من وارد مشو »